#دوست_دخترم_میشی_پارت_87
-پس بزن بریم دوستم.....
-تو پیاده شو از ماشین وایسا اون کنار منم ماشینو یه جای خوب پارک کنمو بیام..
باشه ای گفتم و پیاده شدم...
رفتم یه گوشه ای منتظر موندم تا بیاد.... همینجوری که داشت ماشینو پارک می کرد منم بهش نگاه می کردمو فکر می کردم که چرا بهش اعتماد کردم... با اینکه می دونم یه جورایی با اون دوست دخترای رنگارنگش ادم قابل اعتمادی نیست...
کلا این روزا همه ی کارامو بدون فکر انجام میدادم....
من اخرش با این کارام به کجا میرسم خدا می دونه...
چقدرم با خودم حرف میزنم.... فقط مونده بود وجدانم به من درس بده..
اوه خدای من
تو فکر بودم که دیدم دستی جلوی صورتم تکون می خوره... به چشماش نگاه کردم... من هیچ وقت یه ادم احساساتی نبودم اما چشمای این پسر جوری بود که منو خود به خود رام می کرد و مجبور میشدم هر چی میگه انجام بدم...
برعکس کاراش و اینکه سعی می کرد خودشو محکم نشون بده چشماش یه مظلومیت خاصی داشت ...
-امروز خودت به من می گفتی غرق شدی اما میبینمت که خودت بیشتر از من غرق شدی ...
- اره کمال همنشینه...
romangram.com | @romangram_com