#دوست_دخترم_میشی_پارت_79

سرشو تکون داد و ادامه داد:

-البته اونوقت خیلی فرق می کرد.. همکار نبودیم... فقط از اون نظر نه.. از همه نظر فرق می کرد..

منظورشو کاملا متوجه نشدم ...

-خب جواب ندادی .. دوستیم؟؟؟

واقعا نمی دونستم چی بگم... کاملا بعد این حرفاش شوکه شده بودم... یاد روزی که مهمونی یا همون تولد فرزانه برگزار شده بود افتادم...

چرا به روم اورد؟؟ من اون روز چیا گفته بودم.. ای خدا... یاد حرفام افتادم... گفته بودم که هیچ پسری واسم اهمیتی نداره و با خیلی از پسرا دوستم ... از دوست پسرام گفته بودم... با اینکه من تا بحال با هیچ پسری صمیمی نشدم بهش گفته بودم که دوست پسر دارم و برام اهمیتی ندارن.. دقیقا حرفام یادمه... وقتی من یادمه مگه میشه سپهر یادش نباشه..

خیلی از خودم خجالت میکشیدم اما باید به نقشم ادامه میدام و خودمو جوری نشون میدادم که سر حرفای قبلیم هستم...

وقتی دید تو فکرم و جواب نمیدم سرشو انداخت پایینو با انگشتاش بازی کرد و در همون حین گفت:

-نمی دونم داری به چیزی که من فکر می کنم فکر می کنی با نه اما حرفات یادمه.. می دونم همه چیرو... اینکه

نفس عمیقی کشید و ادامه داد...

-اینکه پسرا واست اهمیتی ندارن.. نمی دونم شاید دلیلی داری واس این طرز فکرت.. اما من فقط می خوام با هم یه دوست ساده باشیم... تو همه ی کارا به هم دیگه کمک کنیم.. این واس هردومون خوبه.. چون...

وقتی چون گفت حرفشو ادامه نداد... به صورتش نگاه کردم و منتظر موندم تا ادامه بده... وقتی انتظار منو دید دستی به صورتش کشید .


romangram.com | @romangram_com