#دوست_دخترم_میشی_پارت_70
-جدی؟؟ باشه مشکلی نیست... امیدوارم که بتونم از پسش بربیام..
یه ساعت همینجوری ساکت نشسته بودیم و تو فکر بودیم.... واقعا تعجب اوره.. بهار و محیا ساکت یه جای بشینن.. عجب
-بهار؟؟؟ خوابیدی؟؟
برگشت به طرف من و گفت:
-نه داشتم فکر می کردم... محیا دقت کردی ما دیگه مثل قبل زیاد صمیمی نیستیم؟؟؟ هیچ کاری با هم انجام نمیدیم... الان واقعا این چه معنی میده من هر وقت بهت احتیاج داشته باشم بیام پیشت؟؟؟ از خودم بدم میاد... تو هم که انگار نه انگار.... اوففف خدایا وضعیت مارو نگا... همه ی کارامون بچگونس....
-بهار احیانا خل نشدی؟؟؟ چی داری میگی؟؟ من هیچ وقت نخواستم احساساتی برخورد کنم اما ما دو تا دوستیم... 5 ساله همدیگرو میشناسیم.. باید همیشه یه همدیگه کمک کنیم... حتی اگه یه چیز ساده ای باشه... فکر کردی من چرا گفتم تو باید منو به شرکت برسونی... من فقط خواستم بیشتر وقتمونو با هم بگذرونیم... همین... به چیز دیگه ای فکر نکن..
بهار سرشو انداخت پایین..
-محیا می دونی بعضی وقتا به چی فکر می کنم... اینکه خدا چقدر منو دوست داره که دوستی مثل تورو سر راهم قرار داده... تو حتی از خواهرم هم به من نزدیک تری...
منم محیا رو خیلی دوست داشتم.. اما نمی دونم چرا از جو به وجود اومده اصلا خوشم نمیومد... عادت نداشتم بهار اینطوری باشه.. به قول خود بهار بی احساس بودم دیگه :|
برای اینکه اونو از این جو خارج کنم خنده ای کردم و گفتم:
-اخ اخ هوا چه هوایی هستش... هوای بارونیه فیلمای هندی...
بهار چشم غره ای به من رفت و با هم یه دفعه ای ترکیدیم...
romangram.com | @romangram_com