#دوست_دخترم_میشی_پارت_71

ای خدا هیچ وقت این دوستو از من نگیر...

رو تخت دراز کشیده بودمو فکر می کردم... هیچ جوری خوابم نمی برد... شاید حرفای بهار راست بود.. شایدم نه..

نمی دونم.... واقعا هدف من تو این زندگی چیه؟؟؟ تو چه راهی می خوام قدم بزارم؟؟

بعضی وقتا فکر می کنم که اصلا به زندگی اهمیت نمیدم و فقط وقت گذرونی می کنم...

به این سن رسیدم و تا به الان نشده که خوب بشینمو به زندگی فکر کنم... حرفای بهار امروز بدجور دگرگونم کرد... هیچ وقت فکر نمی کردم حرفای یکی اینقدر رو من تاثیر گذار باشه...

البته بهار از جنبه ی دیگه همه چیرو گفته بود.. اما این چزها هم ذهن منو درگیر کرده ... هعی

سعی کردم به اینجور چیزا فکر نکنم.. خودشم این موقع شب.. حالا اینا به کنار یعنی فردا می تونم از پسش بربیام؟؟

چرا قبول کردم؟؟؟ خودمم نمی تونم جواب این سوالمو پیدا کنم.... خودم میگم که باید از سپهر دور بشم... چون احساس خطر می کنم اما هر دفعه که میگذره تصمیم هایی میگیرم که منو بیشتر بهش نزدیک می کنه...

خدا خودش به خیر بگذرونه...

پایین تختو نگاه کردم که ببینم بهار راحت خوابیده یا نه... امشب هم من و هم مامانم اصرار کردیم که اینجا بمونه.. اونم قبول کرد... داشتم بهش نگاه می کردم که یه صدایی اومد:

-به چی نگاه می کنی خفاش؟؟؟ بگیر بخواب دیگه.. مثلا ساعت 3 نیمه شبه...

یعنی کم مونده بود سکته رو بزنم.. به من میگه خفاش خودش از من بدتره.. اینم نخوابیده که...


romangram.com | @romangram_com