#دوست_دخترم_میشی_پارت_69
-ببین بهار فقط به یه شرطی می تونم قبول کنم....
ذوق زده گفت:
-چه شرطی؟؟؟
خخخ حالا فکر می کرد چه شرطی می خوام بگم.. لبخند خبیثی زدم و گفتم:
- اینکه خودت منو میبری به شرکت.. بالاخره تو دوستمی دیگه مگه نه؟؟
- ای درد.. مرض... منم گفتم چی می خواد بگه.. باشه بابا اونم حله..
-باشه پس منم اماده ام... هر وقت خواستی می تونم شروع کنم به کارم.. فقط یه چیزی سپهرم از الان می دونه قرار بود به من بگی ؟؟؟
-نه ... نگفته بودم بهش.. خودمم همینجا به فکرم رسید...بزار بهش زنگ بزنم و هماهنگ کنم..
بعد گوشیوشو برداشت و مشغول شد...
ای بابا چه عجله ایه؟؟؟ از دست این دختر خل..
بعد این که تماسو قطع کرد به من گفت:
-وایییی محی همه چی حله.... به سپهر همه چی رو گفتم.. اصلا فکر نمی کرد تو بخوای این کارو انجام بدی... و اینکه دیگه اونجا منشی نیستی .. می دونی که؟؟؟ باید فقط به سپهر تو طراحی این نقشه ها کمک کنی؟؟؟
romangram.com | @romangram_com