#دوست_دخترم_میشی_پارت_68
-چیه اونطوری نگاه می کنی؟؟ سوال پرسیدم دیگه.. حالا تو جواب بده ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم...
- اره خب می تونه.. اما نه دیگه حرفه ای... بالاخره من طراحی لباس می کردم... طراحی کردن برای من با خط کش و اینجور چیزا که کار سختی نمیشه...
-جدی؟؟؟ بگو جون بهی؟؟؟
-ای کوفت.... برو بمیر.. پ ن پ .. دروغ که نمی خوام بگم..
-محی عاشقتم.... ببین گفتم تو باید کمکم کنی خب...
بعد این که قضیه رو شنیدم چشمام اندازه ی توپ گلف شد... نه بابا دیگه چی.. محال بود من برم... مگه نوکرشونم... خودشم اون اصلا..
از جام بلند شدم و گفتم:
-بیشین بینیم باو.... پس یه ساعته بخاطر اون برای من روضه می خونی؟؟ از الان بگم نمیرم... واس من نشسته نقشه کشیده...
- محیا؟؟؟؟ تورو خدا.... من بهش قول دادم..
- خب به من چه برو از کس دیگه ای کمک بگیر.. اصلا می خواستی قول نمیدادی.. والا
-حالا کاریه که شده... من چجور یه شخص قابل اعتمادی می تونم پیدا کنم... تو دوستمی و سپهرم پسر عمم... نمی تونم که از یه باتلاق کوچیکتر بردارمش و بندازمش تو یه باتلاق بزرگتر...
از تشبیه بهار خندم گرفت... عجب چیزایی گفتا... سعی کردم جلوی خندمو بگیرم و جدی باشم... یواش یواش داشتم راضی میشدم.. این برای من عالی بود... سرم هم تو اوقات فراغت گرم میشد.. بالاخره تجربه داشتم و می تونستم طراحی رو انجام بدم..
romangram.com | @romangram_com