#دوست_دخترم_میشی_پارت_67
-برنمی خوره خانوم خانوما... فقط خواستم توضیح بدم..(اره جون خودت.. محی یکم کمتر خالی ببند :| )
-باشه تو که راست میگی....
می خواستم همونجا روی تخت خودم برمو خفش کنم.... از دست تو بهی...
-حالا بیخیال اینا.. چیکارکنیم؟؟ من که حوصلم سرید...
بهار ژست فکر کردن گرفت .. بعد چند ثانیه یه بشکن زد و گفت:
-ای ای داشت یادم میرفت
من اینجا بخاطر چی اومدم.. نچ نچ میبینی حواس واس ادم نمیزاری که...
کلافه رو صندلی نشستمو پوفی کشیدم.. دست از خل بازیاش برنمیداره..
-محی باید کمکم کنی... راستی تو طراحی بلدی دیگه نه؟؟ طراحی لباس و اینجور چیزا..
- اره بلدم... 7 سال اینا کار کردم... چطور؟؟؟
-کسی که طراحی لباسو بلد باشه.. می تونه نقشه ی یه ساختمونو طراحی کنه؟؟
ای بابا چه ربطی داره.. بهار داره در مورد چی حرف میزنه... مشکوک بهش نگاه کردم که گفت:
romangram.com | @romangram_com