#دوست_دخترم_میشی_پارت_65

-سلااااام بر اهل خانه.. همه خوبید خوشید؟؟

مامانم از اشپزخونه در اومد و گفت:

-سلام خوش اومدی محیا.. چرا دیر کردی؟؟

-پیاده اومدم مامان.. حوصله ی تاکسیرو نداشتم...

بهارو دیدم که اونور مبل نشسته و یواشکی داره منو از دور نگاه می کنه.. یعنی می خواستم همون جا بشینمو فقط بخندم.. چه باحالم نگاه می کرد..

-راستی بابا از ماموریت برگشته؟؟

-اره عزیزم برگشته.. خسته بود دیگه نتونست منتظر تو بمونه رفت تو اتاقش خوابید...

-اهان.. اخییی قربون بابا جونم برم.. خسته نباشه.. هر وقت بیدار شد میرم پیشش..

و بعد این حرف با صدای بلندی گفتم

-مامان مهمون داریم و به من خبر نمیدی؟؟؟ سلام بر بهار خانوم... خوش اومدی...

دیدم که بهار سکته ی ناقصو زد(خخخ از دست تو مهی ضد حال نزن دیگه)

از سرجاش بلند شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com