#دوست_دخترم_میشی_پارت_64
گوشیرم که رو سایلنت گذاشتم هیچی نشنیدم..
-الو؟؟ بفرمایید.. شما؟؟
-اهه محی خودتو لوس نکن واسم.. می دونم بازم از دستم حرصی شدی بازم.. خب چیکار کنم خواب موندم..
-زحمت کشیدی خواب موندی... من نمی دونم چرا هیشکی خواب نمی مونه فقط بهار خانوم خواب می مونه..
-باشه حالا واس من غرغر نکن... دارم میام خونتون حوصلم سر رفته..
-باشه منم دارم میرم خونه.. الان از دانشگاه دراومدم.. منتظرتم..
-اوکی فعلا... میبینمت غرغرو...
گوشیرو قطع کردم و از این همه صمیمیتمون و اینکه هیچ وقت به خاطر چیزای مسخره قهر نمی کردیم لبخندی رو لبم نشست...
من بهارو مثل خواهر نداشتم دوسش دارم.. برای ادم مثل یه همدم واقعیه.. یه دوست واقعی... همیشه تو همه ی کارا به ادم کمک می کنه و به درد دلات گوش میده... می دونم که هیچ دوستی مثل بهار نمی تونم پیدا کنم...
از این که بهار زنگ زد و روحیمو برگردوند خوش حال شدم و ایندفعه با سرحالی کامل به طرف خونه به راه افتادم..
-او اوه... بهار اومده که... من الان رسیدم.وای . اه اشکالی نداره..
کفشای بهار دم در بود از اون فهمیدم که اومده... ماشالا سرعتو برم.. معلومه که قبل اینکه به من زنگ بزنه کاملا اماده بوده برای اومدن.. از فکرای خبیثانم تو دلم یه قهقهه زدم به داخل خونه رفتم..
romangram.com | @romangram_com