#دوست_دخترم_میشی_پارت_60
هیچ امیدی نداشت...
تو فکر بود که یه دفعه ای دید یه وانت داره از روبروی ماشینش میاد... هول شد و با دستپاچگی فرمونو محکم به طرف جاده چرخوند و ترمز کرد... اه خیلی کم مونده بود.. با عصبانیت بیش از حد محکم به فرمون کوبید و زیر لب گفت:
-لعنتی...
دستی به سرش کسید و از ماشین پیاده شد... همه ی مردم درش جمع شده بودن... یه مرد از داخل جمعیت به بیرون اومد و گفت:
-اقا حالتون خوبه؟؟ چیزیتون نشد؟؟
بدون اینکه به جایی نگاه کنه گفت:
-نه ممنون خوبم.. ببخشید لطفا میشه به مردم بگین متفرق بشن.. من عجله دارم.. نمی خوام مشکل دیگه ای پیش باد..
-بله حتما..
همون اقاهه همه ی مردمو از دور ماشینش متفرق کرد...
زود سوار ماشین شد و به راه افتاد.. تو یه لحظه چشمای یه دختر روبروی چشماش اومد.. معلوم نبود . شایدم همین دختر بود که زندگیشو بهم ریخته بود و اجازه نمیده هیچ کاری رو انجام بده...
اما بیچاره دختره که از چیزی خبر نداره :)
جلوی خونه ی بهار اینا منتظر بود که درشون باز شد و بهار اومد بیرون.. خداروشکر که این دخترا پوشیدنشون یه ساعت طول می کشه وگرنه چه بهانه ای می تونست پیدا کنه برای دیر کردنش...
romangram.com | @romangram_com