#دوست_دخترم_میشی_پارت_58
-بله.. خدافظ..
-به سلامت اقا..
از شرکت خارج شد و گوشیشو دراورد... به بهار زنگ زد.. اون همیشه می تونست راه حلی پیدا کنه و مشکلاشو حل کنه...
فقط خدا کنه این دفعه به بن بست نخوره..
-الو؟؟؟ سپهر تویی؟؟؟ خوبی؟؟
-بله منم...ممنون تو خوبی؟؟؟؟؟؟؟
-مرسی.. چی شده از این طرفا؟؟؟
لبخندی زد و گفت:
-خوبه که خودتم می دونی اگه کار مهمی نداشته باشم بهت زنگ نمی زنم...
بهار جیغی زد و گفت:
-کوفت .. مثلا دختر داییتم دیگه. هر وقت مشکلی واست پیش میاد ازم خبر میگیری. ای بابا . به تو هم میگن پسر عمه؟؟؟
بخاطر حرص خوردن دختر داییش بلند خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com