#دوست_دخترم_میشی_پارت_57
@سپهر@
نگاهی به نقشه های طراحی شده انداخت و دستی به سرش کشید... کار خودشو نمی پسندید.. این روزا اصلا کاراش به درستی پیش نمی رفت.. فکرش درگیر بود اما خودشم نمی دونست درگیر چی.. فقط این روزا نه ارامش روحی داشت و نه جسمی.
ببین کار به کجاها کشیده بود که نقشه هارم نمی تونست خوب طراحی کنه و کارمندا کاراشون از خودش بهتر بود...
به یه شخصی احتیاج داشت تا تو کاراش کمک کنه اما کی.. هیچ کس که وقت ازادی نداشت... نفس عمیقی کشید و سرشو به صندلی تکیه داد...
از شدت سردرد نشستنو تحمل نکرد و بلند شد تا یکم تو بیرون گشتی بزنه...
درحالی که از داخل شرکت به طرف بیرون میرفت از همون جا با صدای بلند به ابدارچی گفت :
-اقا رحمان به همه ی کارمندای شرکت بگو که امروز می تونن زود مرخص شن.. یعنی هر وقت دوست دارن.. روز کاری تموم شده..
-چشم اقا .. دارین میرین؟؟
romangram.com | @romangram_com