#دوست_دخترم_میشی_پارت_56
-هوم؟؟ بگو...
-میگم که ما که الان داریم میریم یه جای دنجی مثل پارک و اینا میشه تو راه مامانمم برداریم بریم؟؟؟ تنهاست..
-اره عزیزم.. حتما . زود تر می گفتی دیگه.. بریم ...
-مرسی...
-خواهش عزیز...
چون یکمی راهو بیشتر رفته بودیم بهار از خیابون فرعی پیچید و به طرف خونمون رفت تا مامانمو از راه برداریم...
واقعا ایده ی خوبی بود.. حتی یه روزم برای خودش خوبه..
یه لبخندی زدم و با خیال راحت سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم...
با خستگی و خوشحالی در اتاقمو باز کردم و به داخل رفتم... با اسودگی بعد عوض کردن لباسام خودمو رو تخت پرت کردم و چشامو بستم...
به امروز فکر کردم واقعا عالی بود.. چه قدر خوبه واقعا روزتو با مامانت و بهترین دوستت بگذرونی... بی اراده همینجوری که چشمام بسته بود یه لبخندی رو لبام نشست..
از سرجام بلند شدم و دستمو به پشت گردنم کشیدم.. خیلی درد می کرد.. حتما از خستگی بوده..
رفتم تا یه دوش بگیرم.. فردا هم که دانشگاه داشتم. پس فردا هم باید برای شرکت رفتن اماده می شدم.. با بی حالی سری تکون دادمو به طرف حموم رفتم...
romangram.com | @romangram_com