#دوست_دخترم_میشی_پارت_55

منم از اینکه واقعا عصبانی نشده بود لبخندی زدم و یه چشم غره بهشرفتم..

-برو بابا... کوفت... منو مسخره کرده.. بریم دیگه. مامانم منتظره.

-اوهوع چه دستورم میده خانوم.. بریم.

بعد دستشو برد بالا و گفت:

-مثل سپهر دقیق ساعت 9... شنبه یادت نره.

هردو از این حرفش بلند خندیدمو درو باز کردیم تا به بیرون بریم...

با بهار تو ماشین نشسته بودیم و به اهنگ مرتضی پاشایی گوش میدادیم و بهارم به سمت یه پارک دنج و راحت رانندگی می کرد...

سرمو تکیه دادم به صندلی ماشین و اهی کشیدم.. واقعا خبر مرگش چقدر خیلیارو داغون و ناراحت کرد... هیچ وقت فکرشم نمی کردم خواننده ی به این خوبی از این دنیا بره.. هیشکی فکرشو نمی کرد...

پوفف خدا رحمتش کنه... سرمو به طرف بیرون برگرندوندم و به ادما نگاه کردم.. نمی دونم چرا این روزا دلم خیلی گرفته.. حتما بخاطر یک نواخت بودن زندگیمه... شاید اگه بیام یرکار و روزامو بگذرونم بتونم یکم ارامش داشته باشم.. مامان هم خیلی تنهاست می دونم. می خواد من پیشش باشم بعضی وقتا... درکش می کنم... چون بابا هم خیلی وقتا میره ماموریت اما واقعا دست خودم نیست نمی تونم بمونم تو خونه و فقط دانشگاه برمو کاری دیگه ای نکنم... می خوام خودم هم خرج زندگی خودمو در بیارم و همه چی گردن پدر و مادرم نباشه و هم می خوام سرگرم باشم.. اما باید سعی کنم بعضی وقتا روزمو با مامانمم بگذرونم..

اره خوبه... در ان لحظه چیزی به ذهنم رسید.. اره عالی میشه.. یه روزم یه روزه. با بهار که تعارفی ندارم. دوستمه خب..

سریع به طرف بهار برگشتم و قبل اینکه به پارک برسه گفتم:

-بهار؟؟ یه لحظه..


romangram.com | @romangram_com