#دوست_دخترم_میشی_پارت_53

اما وقتی این حرفو زدم به ذهنم رسید که خیلی خسته ام و امروز حوصله ی هیچیرو ندارم... پس بهتره تعارف نکنمو بگم که از شنبه میام...

-اما چون امروز خسته ام و مشغله ی ذهنی دارمو اماده نیستم اگه بشه می خوام از شنبه کارمو شروع کنم..

بعد تو دلم یه پوزخند گنده به سپهر زدم.. ههه حتما الان فکر می کرد میگم من از همین امروز می خوام کارمو شروع کنم.. همین که قبول کردم تو شرکتت کار کنم خودش کلیه..(هه اره جون خودت)

سپهر به میز تکیه داد و سرشو پایین انداخت و گفت: (معلومه دیگه میخنده سرشو انداخته پایین خخ.. اه مهناز ضد حال نزن دیگه وسط رمان)

-بله حتما.. هرجور مایلید من که گفتم. پس می تونید از شنبه ساعت 9 صبح کارتونو شروع کنید..

بعد سرشو اورد بالا و گفت:

-خب موفق باشید.. من الان باید برم کار دارم..

ور درحالی که میرفت دستشو برام بالا برد و گفت:

-دقیق ساعت 9.....

بهارم که دیگه اینجا بوقه دیگه.. بیچاره مثل بز زل زده بودو به ما نگاه می کرد.. والا من هیچ وقت بهارو به این ساکتی ندیده بودم.. معلومه خیلی شوکه شده. خب با این رفتارای مسخره ی من بایدم شوکه بشه...

هعی خدا به همه عقل بده...

بعد از بیرون رفتن سپهر از اتاق به طرف بهار برگشتم و یه بشکن زدم تا از خواب زمستونیش بیدار بشه.


romangram.com | @romangram_com