#دوست_دخترم_میشی_پارت_52
می دونید بعضی وقتا واقعا فکر می کنم چجور می تونم به قول بعضیا اینهمه ریلکش باشم..چه لفظ قلمم حرف می زنم این کارا از من بعیده به خدا..
-حتما... بفرمایید بشینید تا من 3 فنجون قهوه سفارش بدم بیارن.. بهار تو هم بشین..
با کلافگی یه نگاهی به بهار انداختم تا ببینم چی کار می کنه که اونم انگار نه انگار..
با یه لبخند نشست و به منم اشاره کرد که بشینم.. منم با یه لبخند زورکی کنارش نشستم..
سپهر (چه زود پسر خاله شدم) روبرومون پشت میزش نشست و یه لبخند کوچیکی زد .
-خب شما مشغل صحبت باشید تا من قهوه هارو سفارش بدم..
و بعد این حرف تلفن و برداشت و به ابدارچی تلفن کرد.. منم با بهار زیر نگاه های سپهر با معذبی مشغول صحبت کردن در مورد مسائل مختلف شدم..
بعد اینکه تماممی شرایطمو به سپهر گفتم و بهارم کمکم کرد... همه چیزو هماهنگ کرد و گفت که می تونم روزای زوج برم شرکت و کارمو بکنم...عالی بود. از دانشگاهمم عقب نمی موندم. فقط مشکل خود سپهر بود که خدا کنه گیر نده بهم.. چون واقعا حوصلشو ندارم.. پوففف
سپهر از جاش بلند شد و گفت:
-خب محیا خانوم شما الانم می تونید کارتونو شروع کنید .. از شنبه هم می تونید. برای من فرقی نداره. هر جور مایلید...
منم یه لبخند تعصنی زدم و گفتم..
-برای منم فرقی نمی کنه...
romangram.com | @romangram_com