#دوست_دخترم_میشی_پارت_51
-به به سلام بر دختر دایی خودم...و سلام محیا خانوم.. خوبید؟؟
سرمو بالا اوردم و به قیافش نگاه کردم.... یعنی اون لحظه من فقط برای یه لحظه ارزو که کردم که کاش من به دنیا نمیومدم که اینهمه بد شانسم...
میگم ها یه چیزی اشنا بود تو حرف بهار واسم... نگو اسم اقا بوده...
ای خدا شانسه ما داریم.......
سرمو انداختم پایین و به ارومی سلام دادم.. اما زیر چشمی داشتم می پاییدمش..
دیدم که یه نیشخندی زد و ابروشو برای من بالا برد...
یعنی از درون داشتم می سوختم دیگه.. داشتم حرص می خوردم بدجوری. خدایا چرا منو تو این وضعیتا قرار میدی..؟؟ چرا همیشه این بلاها باید سر من بیاد؟؟؟
هنوز سرم پایین بود و در زیر چشمی در حال نگاه کردنشون بودم که مچمو گرفت و گفت:
-سلام محیا خانوم خوش اومدین.. بفرمایید.. تعریافتونو از بهار زیاد شنیدم
عجب ادمیه ها.. وقتی با خودم تنها حرف میزد از اول شخص استفاده می کرد الان از سوم شخص...
-منم بدون اینکه به چشماش نگاه کنم گفتم..
-شما و بهار لطف دارید.. امیدوارم بتونم کارامو به خوبی انجام بدم
romangram.com | @romangram_com