#دوست_دخترم_میشی_پارت_197
و محیا باز هم خندید...
@محیا@
همینجوری که لباسامو اماده می کردم تا توی ساکمون بزارم بهارو صدا کردم..
-بهااااار زود باش دیگه.. الان سپهر اینا میانا.... دیر کردیم اه... مامان بابامون الان تو ویلای شمال کنار خانواده ی سپهرن تو هنوز اماده نشدی...
بهار از اتاق بیرون اومد و گفت:
-باشه محی غر نزن... اومدم... تو هنوز خوبه خودت کاملا اماده نشدیا.... هنوز نیم ساعت مونده...
-نیم ساعت تو فقط یه ساعت نشه....
-وای محیا فک کن میریم شمال از اونجا هم میرم ترکیه.. چه شود.... اصلا حال می کنیم...
-حالا تو ام این قدر ذوق زده نشو.... این امیر علی اگه تو اونجا بزاره تو راحت باشی
و بعد زبونمو براش در اوردم..
-ااا محیا تو هم نزن دیگه تو حالم.... تقصیر خودشه خب... اخه الان وقت حامله شدن من بود؟؟ هوفففف
-بیشین بینیم باو.. تقصیر اون نیست تقصیر هردوتونه... حالا بیخیال این حرفا برو بقیه ی وسایلو اماده کن...
romangram.com | @romangram_com