#دوست_دخترم_میشی_پارت_198
بهار همینجوری که غر غر می کرد رفت.. تازگی ها خیلی غرغرو شده بود...
همینجوری که با خودم اهنگ می خوندم لباسارو تاشون می کردم و تو چمدون میزاشتم...
خب بزار بهتون بگم که چه اتفاقایی افتاد.. بعد اینکه منو سپهر به همه خبر دادیم که می خواییم ازدواج کنیم همه ذوق زده شدن.... من هنوز هیچ خبری از خانواده ی سپهر نداشتم... از سپهر وقتی خواستم که با خانوادش ب خواستگاریم بیاد همه ی قضیه رو بهم گفت.. این که خانوادش بیرونش انداخته بودن...
اما من راضیش کردم تا خانوادشو ببخشه.. چون اونا هر کاری هم کرده باشن خانوادش بودن.. خلاصه بعد چند ماه این ور اون ور رفتن و اینا بالاخره با هم اشتی کردن..
این امیر علی هم که زود تر با بهار ازدواج کرد و سر خونه زندگشیون رفتن...
راستی یه چیزی یادم رفت بهتون بگم....
یادتونه با بهار قهر کرده بودم... بلههه.. هیچی دیگه این سپهر و امیر علی مارو اشتی دادن... با چند تا روبوسی و بغل همشون حل شد:)
با خودم داشتم لبخند میزدم و می خونم که صدای بهار اومد...
-محیااااا .. نمی خوای بیای؟؟؟ زود باش دیگه.. خوبه هنوز یه ساعت داشتی واس من روضه می خوندی.. ای بابا...
-اومدم.. اومدم...
پایان
romangram.com | @romangram_com