#دوست_دخترم_میشی_پارت_194

سپهر از سرجاش بلند شد و روبروی محیا نشست...

-همینجوری که تو اینو تحمل نمی کنی منم نمی تونم تحمل کنم از تو دور باشم... می خوام اعتراف کنم.. می خوام با همه ی وجودم.. با همه خودخواهیم.. با همه پستیم بهت اعتراف کنم که دوست دارم...

دنیا برای محیا دگرگون شد... اصلا فکرش رو هم نمی کرد که سپهر چنین حرفی رو بزنه... حتی از بهار هم که شنیده بود سپهر عاشقشه زیادی باور نکرده بود...

با چشمای اشکی به سپهر زل زد:

-مطمئنی؟؟؟

-مطمئنم؟؟؟ به نظرت این حرفه.. من این حرفو با تموم وجودم گفتم.. قلبم ، ذهنم ، فکرم.. همه چیزم...

محیا خندید و گفت:

-خب حالا من اون چیزی رو که می خواستم رو بگم ببینیم هنوزم سر حرفت می مونی؟؟؟

سپهر سرجاش نشست.. اونم مثل محیا دستش رو زیر چونش زد..

-خب حالا منم مثل تو تا حر وقت که حرفتو بزنی این طوری میشینمو نیگات می کنم...

-اهان پس بگو تقلب می خوای بکنی دیگه... اشکالی نداره.. اسمتو از این به بعد میزارم متقلب ...

-خب بزار.. چه اشکالی داره.. خب حالا محیا خانوم نمی خواد حرفشو بگه..


romangram.com | @romangram_com