#دوست_دخترم_میشی_پارت_193

-واییی خیلی باحال گفتی.... باشه بابا تو بگو اول...

-باشه میگم.. خب..

انگاری زبونش گرفته شد.... اصلا نمی دونست چجوری بگه... خیلی لحظه ی سختی بود... قلبش می خواست از جاش دربیاد و بره.. انگاری قلبش هم تحملش رو نداشت...

-خب چجوری بگم.. راستش..

-بگو دیگه.. یعنی اینقدر چیز سختیه.. والا فک کنم از برای من سخت تر باشه...

-خیلی سخته مطمئن باش..

محیا دستشو زیر چونش گذاشت و منتظر موند:

-خب تا هر وقت بخوای من این طوری منتظر می مونم... هر وقت خواستی بگو...

هر دوتاشون سرمارو فراموش کرده بودن.... تو چشمای همدیگه زل زده بودن.... انگار معنای زندگی رو فقط تو چشمای همدیگه میدیدن...

سپهر-وقتی بهم نگاه میکنی.... وقتی منم بهت نگاه می کنم انگاری تمام ارامش دنیا رو میریزن تو قلبم.. ارامشی که هیشکی به من نمی تونه بده...

محیا دستشو از زیر چونش برداشت و سرش رو پایین انداخت.. سپهر امروز خیلی حرف های عجیب غریب می زد.. اخه این حرف ها چه معنی میداد؟؟؟!!!

سپهر-پس چی شد؟؟؟!! گقتی تا هروقت که حرفامو بگم همونجوری منتظر می مونی؟؟ نتونستی تحمل کنی نه؟؟!!


romangram.com | @romangram_com