#دوست_دخترم_میشی_پارت_191
نزدیکش که شد با هم دست دادن...
به به ... سپهر بدجوری شنقول میزد.. اخ که چه حالی میداد بزنه تو حالش.. اما نه گناه داره بچه.. بزار شاد باشه.. با این فکرایی که تو ذهنش بود تو دلش واس خودش شکلکی در اورد...
-خب چطوری محیا خانوم؟؟
-مرسی خوبم.. خوبه که همین الان احوال پرسی کردیم..
سپهر خنده ای کرد ...
-اره خب.. اما حال یه شخص می تونه تو ثانیه هم عوض بشه...
-اهان خوشم میاد حاضر جوابی...
ژستی گرفتو گفت :
-ما اینیم دیگه..
انگاری هردوتاشون حس کرده بودن که قراره چی به همدیگه بگن.... اما دلشون نمیومد.. گویا می خواستن فقط کنار هم باشن... بدون هیچ حرفی..
با هم روی یه صندلی کنار یه درخت بزرگ نشستن...
محیا خودشو بیشتر تو پالتوش فرو برد و گفت:
romangram.com | @romangram_com