#دوست_دخترم_میشی_پارت_190

-سلام.. بله خودمم سپهر..خوبی؟؟

-مرسی خوبم... تو چطوری؟؟؟ خواستم اوال دوستمو بپرسم...و یکی هم اینکه می خوام یه چیزی رو بهت بگم..

چند ساعت از وقتی که پسهر خودش رو خالی کرده بود گذشته بود... همه چیرو هم فهمیده بود.. حتی دعوا کردن محیا و بهار رو هم... سپهر هم می خواست بدون در نظر گرفتن چیزی همه چیرو به محیا بگه... فقط بگه.. به این فکر نکنه که شاید محیا پسش بزنه.. فقط می خواست بگه که چقدر دوسش داره..

-منم شکر خدا بد نیستم... لطف داری.. راستش منم قراره یه چیزی رو بهت بگم... اگه ممکنه تو یه پارک قرار باریم و اونجا حرف بزنیم؟؟

محیا لبخند کوتاهی زد و گفت:

-اره .. فکر خوبیه.. اون طوری راحت تر می تونیم صحبت کنیم...

-باشه.. پس کجای؟؟ من بیام برت دارم...

-من خودم میام.... بیا پارکِ...

-باشه من نیم ساعت بعد اونجام... فعلا...

-فعلا..

از صدای سپهر معلوم بود که چقدر هیجان زدس... محیا سرش رو تکون داد و باز هم یه لبخندی زد....

به اون محلی که قرار گذاشته بودن رسید .. سپهر رو از دور دید که براش دست تکون میداد... محیا هم دست تکون داد و به طرف سپهر رفت....


romangram.com | @romangram_com