#دوست_دخترم_میشی_پارت_189

مادرشو درک می کرد.. هیچ وقت از مادرش ناراحت نمیشد... فقط ارامش داشت که مادر داره....

نفس عمیقی همراه با غصه کشید و ببه راهش ادامه داد... دلش راه نمیداد که به خونه بره.. دوست داشت فقط فکر کنه.. فکر کنه و مغزش رو از هر چی فکر هست ازاد کنه...

به دوستش بهار فکر کرد... بهترین دوستش.. امروز با حرفاش دلش رو بدجوری زخمی کرد... می دونست که نخواسته بود.. اما خب...

باز هم درکش می کرد...

سپهر!!! هعـــــــــی سپهر ... چجوری تو زندگیش پیداش شد... چرا ؟؟!!! .. چرا باعث شد که محیا کسی که هیچ وقت دروغی نمی گفت بیاد و دروغ به اون بزرگی رو بگه... یعنی واقعا سپهر عاشق محیا شده بود؟؟!!

یعنی همه یبه شرکت رفتنا و اینا بخاطر اون بود؟؟؟!!

پس اگه اون طور بود چرا خودش نمیومد تا به محیا بگه؟؟!! یعنی اینقدر سخت بود گفتنش؟؟ !! یا بازم کار این غرور مسخرس؟؟؟!!!

قیافه ی سپهر رو جلوی چشماش اورد.. برخلاف اخلاقش چشماش خیلی معصوم بود... چشمای قهوه ای معصوم....

سرشو تکون داد و سعی کرد اون چشمای معصوم رو فراموش کنه...

دیگه واقعا نمی تونست تحمل کنه.... باید همه ی حقیقت رو به سپهر می گفت... می گفت که همه ی حرفایی که بهش گفته بود دروغ بود... هر چی بادادباد... سپهر ادم بدی نبود.. فقط کمی از خود راضی بود.. نمی تونست با این دروغ زندگی کنه.. این فقط یه نوع دروف مصلحتی بود... محیا اینو فقط بخاطر ترسش گفته بود.. اره شاید گفته ی بهار درست بود... شاید کمی هم خودخواه بود.. اما خدا شاهده هیچ وقت اون فکرو نکرده بود...همه چیرو می گفت و خودش رو خلاص می کرد.. دیگه بقیش بمونه برای سپهر...

با استرسی غیر قابل توصیف به سپهر زنگ زد .. بعد چند بوق سپهر برداشت..

-الو محیا خودتی؟؟


romangram.com | @romangram_com