#دوست_دخترم_میشی_پارت_188

-من نمی خوام اذیتت کنم.. فقط خواستم بگم تو با این که این دروغ رو بافتی اما هیچ چیز رو درست نکردی... بلکه برعکس همه چیرو خراب کردی.. تو فکر می کردی که زرنگی کردی.. اما این زرنگی نبود... تو به این فکر نکردی که سپهر می تونه عاشق تو بشه... فقط خودخواهانه تصمیم گرفتی.. """""

وقتی سپهر تمام مکالمه های محیا و بهار رو شنید یقین پیدا کر که امیر علی راست میگه.. همه چیرو راست می گفت.. اما محیا، محیا همه چیرو دروغ گفته بود...

چطور تونسته بود این جور دروغ رو به سپهر بگه؟؟ یعنی اون قدر پست دیده بودتش؟؟؟ یعنی فکر می کرد که سپهر اون قدر پسته؟؟

سپهر از محیا ناراحت نبود.. اصلا... فقط از خودش متنفر شده بود.. از خودش متنفر بود که چجور رفتار کرده بود که باعث شده بود محیا اون دروغ هارو سرهم کنه و بگه....

می خواست مثل همیشه که عصبانی میشد همه چیزو بزنه و بشکونه.... همه چیرو خراب کنه.. از بین ببر.. اما این دفعه نه چیزو شیکون و نه چیزو رو از بین برد...

این بار فقط غرورش رو شکست و گریه کرد.. اروم فقط گریه کرد...

فقط بخاطر اتفاقایی که بین خودش و محیا گذشته بود نه!!! بخاطر تقدیر سرنوشت که براش رقم زده بود برای اولین بار گریه کرد....

چه خوب که دوستش امیر علی هم اونو درک کرده بود و اونو تو اتاق تنها گذاشته بود..

همینجوریکه تو خیابون قدم میزد به اتفاقایی که تو زندگیش افتاده بود فکر می کرد.. به خانوادش.. به پدرش ، به مادرش... بهترین دوستش ، سپهر و .......

پدرش یه پدر مغرور بود.. خیلی پدرشو دوست داشت هر چقدر هم مغرور باشه... یه انسان اگه سایه ی پدر بالاسرش نباشه واقعا خیلی سخته... سخته زندگی کردن... پدرش یه مامور بود که بیشتر وقت ها تو ماموریت بود.. شاید بخاطر اون بود که کمتر احساسات به خرج میداد...وگرنه معلوم بود که چقدر محیا و مادرشو دوست داره...

به مادرش هم فکر کرد.. اگه مادرش نبود می مرد.. مادرش بهترین رفیقش بود... همیشه هم دردش بود.. همیشه...

قبل از 16 سالگی مادرش هم باهاش خیلی بدرفتاری می کرد... اما بعد از 16 سالگی همه چیرو دست دخترش سپرده بود... می گفت که همه چی بخاطر خودش بوده.. چون باید قوی بودن رو یاد بگیره... محیا همیشه


romangram.com | @romangram_com