#دوست_دخترم_میشی_پارت_187

-نه سپهر.. من تورو دست ننداختم.. تو خودت ، خودت رو دست انداختی.. خودت جوری وانمود می کنی که گویا چیزی رو نمی تونی بفهمی.. یعنی واقعا باور کنم هیچی نفهمیدی؟؟؟

اومد روبروش ایستاد.. ورق رو از دستش گرفتو گفت:

-خوب به این ورق نگاه کن.. خالیه خالیه.. بدون هیچ خطی.... بدون هیچ نوشته ای... زندگی محیا هم مثل این ورقه... کاملا سفید... پاک پاک.... بدون هیچ خط و خراشی...

با ناباوری به امیر نگاه کرد...

-یعنی.. یعنی می خوای بگی که....!!!

-اره درست فهمیدی.. محیا هیچ پسری تو زندگیش نبوده... حتی اون پسر تو هم نبودی.. همونجوری که تو بهترین دوست منی.. محیا هم بهترین دوست بهاره... همه چیرو بهش گفته...

-من باور نمی کنم...-باور نمی کنی .. باشه... ایم اثباتش...

گوشیش رو از تو جیب کتش در اورد و صدای ضبط شده و محیا رو که همین الان بهار براش فرستاده بود رو پخش کرد...

""""""-ببین محیا... می دونم خودت هم خیلی از این بازی خسته ای... قضیه ی سپهر رو میگم.. اون حرفایی که بهش گفتی..

-حالا چی شده تو باز سر این حرفو باز کردی؟؟ من که دیگه با سپهر کاری ندارم که اسم اون حرفام یا به اصطلاح دروغ هام رو یه بازی بزارم... چی شده بهار؟؟

-نه نه چیزی نشده.. فقط .. هوفف نمی دونم محیا.. فقط من خیلی عذاب وجدان دارم... هر چی هم باشه تو دوست منی و سپهر هم پسرعممه... به نظرت کار درستی کردی که به دروغ گفتی که تو دوست پسر داری؟؟ خب شاید قصد سپهر کار خیری بوده.. چرا اونو گفتی؟؟

-وای بهار چی میگی تو؟؟ خواهش می کنم دیگه سر این قضیرو باز نکن.. من دیگه کشش ندارم.. به خدا ندارم


romangram.com | @romangram_com