#دوست_دخترم_میشی_پارت_184
محیا با ناله اسم بهار رو صدا کرد:
-بهار....
هنوز هم با ناباوری به بهار نگاه می کرد...
-اره ... تو راست میگی.... من خیلی خودخواهم... خیلی.. همیشه خودخواه بودم.. غیر از خودم کسی دیگه رو نمیدیدم. نمی دونم خودم چرا اینو نتونستم بفهمم... هههه حتما نفهم هم بودم... تو مدرسه همیشه همه بخاطر کم حرف بودنم شاکی بودن... فکر می کردن بخاطر مغرور بودنمه که کم حرفم.. نمی دونستن که واقعا بعضی حرفارو نمی تونم بگم... اما الان می فهمم که تو راست میگی.. من خیلی از خود راضی ام... خودم هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که گفتن اون حرفام به سپهر چقدر واسم گرون تموم میشه.. فکر می کردم فقط یه حرف سادس.. گفتم دیگه تموم شد.... نمی دونستم فقط یه اتفاق ساده باعث میشه دوستم بهم این حرفارو بگه..
با بغض ادامه داد.......
-هر کس از یه اتفاق تو زندگیش درس میگیره... منم از این درس گرفتم... درس گرفتم که نباید خودخواه باشم... اما خب تقصیر تو هم نیست.... من که کسی نیستم.. پسر عمه ی تو برای تو خیلی مهم تر از یه دوستی هستش که هیچ نسبتی داره...
با گفتن این حرفا در مقابل چشمای بهت زده ی بهار از اتاق بیرون رفت...
و بهار هم زیر لب اروم با خودش زمزمه کرد..
-محیا..... من نمی خواستم...
امیر علی بی خبر از اتفاقایی که افتاده تو اتاق منتظر موند تا سپهر لیست دوست دختراش رو اماده کنه و بهش تحویل بده... در عین حال به موزیک هم گوش میداد...
همینجوری تو حال خودش بود که در باز شد و سپهر به داخل اومد...
دفترچه ای رو روی میز امیر علی انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com