#دوست_دخترم_میشی_پارت_183
محیا با شتاب از سرجاش بلند شد:
-بهار خواهش می کنم بس کن.. هیچی نگو... هیچی.
بهار هم به تبعیت از محیا از جاش بلند شد.. اینجاش دیگه هیچ نقشی بازی نمی کرد... فقط حقیقیت رو می گفت.. از اول هم حقیقت رو می گفت.. اما این حقیقت همیشه تو ذهنش بودو هیچ وقت به زبون نمیاورد..
-نه محیا من بس نمی کنم.... تو فکر می کنی با این که فقط یه حرف رو گفتی بهترین ادم دنیایی ؟؟!! نه... تو با اون کارت فقط خودخواهیتو نشون دادی... هیچ کار دیگه ای نکردی.. با اون کارت تو مثلا می خواستی به سپهر نشون بدی که گویا دست نیافتنی هستی.. اما تو فقط به ما .. به من!!! به منی که دوستت هستم نشون دادی که اره من کسی مثل شماها نیستم.. من یه دختر دست نیافتنی ام... سپهر پسرعمه ی من بود.. از خانواده ی من بود... از خون من بود.. اما تو فقط بخاطر این که اون تو گذشتش با دخترای دیگه ای بود جلوی من تحقیرش می کردی...
محیا با ناباوری به بهار نگاه کرد...
هم بهار و هم محیا صورتشون پر از اشک بود... هیچ وقت این دو تا دوست که همیشه با هم بودن تو این وضعیت قرار نگرفته بودن... هیچ وقت.. حتی فکرش رو هم نمی کردن..
بهار خیلی محیا رو دوست داشت.. محیا هم همینطور...
بهار وقتی به درون چشمای محیا نگا کرد خودش هم نمی تونست باور کنه که این حرفارو به محیا، بهترین دوستش گفته.... به دوستش خودخواه گفته....
قرار نبود این حرفارو بگه... فقط ، فقط می خواست به محیا بفهمونه که درسته خودش هم اعتراضی نکرد به دروغ محیا به سپهر .. اما قرارنیست که محیا با خیال راحت پسرعمش رو ، کسی که مثل برادر برای بهار هست رو عاشق کنه و خودش به راحتی بگرده و خوش باشه..
درسته که خودش هم می خواست سپهر رو سرجاش بنشونه.. چون که می دونست سپهر ادم از خود راضی هستش.. اما بعد این که امیر علی قضیه ی عاشق شدن سپهر رو به بهار گفت واقعا نظرش عوض شده بود.. خیلی پشیمون بود .. خیلی.... درسته حاضر بود به دوسش کمک کنه.. اما نمی تونست عذاب پسر عمش رو ببینه..
چون علاوه بر حرفای امیر علی خودش هم داغون بودن سپهر رو میدید... تو چشماش عشق رو میدید... حتی اون روز تو رستوران هم دید که سپهر چجور با اون حرفای به ظاهر عاشقونه ی محمد رزمی شکست... اما فقط دید.. حسش نکرد.. درکش نکرد.. نفهمید...
ولی الان می تونه بفهمه....
romangram.com | @romangram_com