#دوست_دخترم_میشی_پارت_182

-خب الا که می خوای باشه صحبت می کنیم...

بعد انگار چیزی یادش رفته باشه :

-اخ .. یه لحظه من زود به امیر علی یه اس بدم...

-باشه...

گوشیوش در اورد ... و بعد این که کارشو انجام داد اونو روی میز کنار تخت قرار داد..

-ببین محیا... می دونم خودت هم خیلی از این بازی خسته ای... قضیه ی سپهر رو میگم.. اون حرفایی که بهش گفتی..

محیا دستشو زیر چونش قرار داد:

-حالا چی شده تو باز سر این حرفو باز کردی؟؟ من که دیگه با سپهر کاری ندارم که اسم اون حرفام یا به اصطلاح دروغ هام رو یه بازی بزارم... چی شده بهار؟؟

بهار دست و پاش رو گم کرد:

-نه نه چیزی نشده.. فقط .. هوفف نمی دونم محیا.. فقط من خیلی عذاب وجدان دارم... هر چی هم باشه تو دوست منی و سپهر هم پسرعممه... به نظرت کار درستی کردی که به دروغ گفتی که تو دوست پسر داری؟؟ خب شاید قصد سپهر کار خیری بوده.. چرا اونو گفتی؟؟

-وای بهار چی میگی تو؟؟ خواهش می کنم دیگه سر این قضیرو باز نکن.. من دیگه کشش ندارم.. به خدا ندارم.

-من نمی خوام اذیتت کنم.. فقط خواستم بگم تو با این که این دروغ رو بافتی اما هیچ چیز رو درست نکردی... بلکه برعکس همه چیرو خراب کردی.. تو فکر می کردی که زرنگی کردی.. اما این زرنگی نبود... تو به این فکر نکردی که سپهر می تونه عاشق تو بشه... فقط خودخواهانه تصمیم گرفتی


romangram.com | @romangram_com