#دوست_دخترم_میشی_پارت_181
-وای محیا نمی دونی که.. اصلا یه وضعی..
می خوات حرفش رو ادامه بده که محیا رو دید که از لبش خون میاد..
سریع به طرفش رفت و دستاش رو از رو لبش برداشت:
-وایییی دختر تو دیوونه شدی؟؟؟ محیـــــــــا تو کی ادم میشی؟؟
با این کار بهار محیا به خودش اومد...
-ها؟؟؟ چـــــــــــی؟؟ چیزی شده؟؟
بهار با یه حالت طلبکار:
-نه چیزی نشده.. فقط شما لبتو زدی داغون کردی... محیا چی شده به تو؟؟؟
محیا کنار تخت یه دستمال کاغذی برداشت تا لبشو تمیز کنه..
چشماشو بست و سرشو تکون داد..
-چیزی نشده.. فقط یکم زیادی کلافه و خسته ام... خب چی می خواستی بگی؟؟؟ در مورد چی می خواستیم حرف بزنیم؟؟ زود بگو منم خیلی خسته ام.. برم خونه .. مامان هنوز چند تا کار بهم سپرده...
بهار روبروی محیا نشست.. نفس عمیقی کشید...
romangram.com | @romangram_com