#دوست_دخترم_میشی_پارت_180

-خب حالا این قدر مظلوم نشو.. بیا این پالتومو بگیر.. برو موهاتو زود خشک کن .. من میرم تو اتاقت.. خاله خونه نیست؟؟

بهار چشماشو گرد کرد:

-محیا حالت خوبه؟؟ امر دیگه؟؟؟ .. نه خونه نیست.. رفته خونه ی همسایه...

-ما اینیم دیگه.. بله خانوم خانوما من محیای قبلی نیستم... هعی همه چی فرق کرده.. تو اتاقت منتظرتم..

-باشه منتظر باش من زود موهامو خشک می کنم میام تا حرف بزنیم در موردش... یعنی در مورد سپهر..

وقتی سپهر یادش اومد باز حالش گرفته شد.. یعنی یه روز هم نمیشد اسم این پسره تو زندگیش نباشه... هیچ وقت ارامش نداره...

سرش رو با یه حالت تاسف تکون داد و به اتاق بهار رفت..

.

.

.

همینجوری که نشسته بود دستش رو لباش بود و پوست لباش رو می کند... خستگیش دیگه به حد رسیده بود.. تو شرکت هم نه می تونست خوب به کاراش برسه.. تو دانشگاه هم درساش افتضاح بود... همه چیز رو به گند کشیده بود..

بهار از در که وارد شد شروع کرد به حرف زدن..


romangram.com | @romangram_com