#دوست_دخترم_میشی_پارت_177
-اره... خیلی واجبه.. میای؟؟
-هوففف. از دست تو.. باشه.. الان میام... فقط دعا کن کارام عقب نیفته...
--نه تو نگران نباش.. عقب بیوفته هم من کمکت می کنم.. منتظرتم...فعلا
-فعلا.
.
امیر علی داشت با کارمند های شرکت حرف میزد تا کارای لازم رو انجام بدن... همینجوری که در حال صحبت کردن بود سپهر رو دید که بدون توجه به کسی به داخل اتاقش رفت...
از کارمندا اجازه گرفت و اونم به دنبال سپهر به اتاقش رفت...
تو اتاق سپهر رو سرگردون دید که داره دوروبر اتاق رو نگاه می کنه...
-چیزی شده سپهر؟؟
سپهر به طرف امیر علی برگشت....
-نه چیزی نشده.... محیا امروز به شرکت نیومد؟؟ چرا نیست؟؟
-چرا اومد.... اما بعدش یه کاری پیش اومد و فورا رفت... اتفاقی افتاده..؟؟
romangram.com | @romangram_com