#دوست_دخترم_میشی_پارت_176

همینجوری که داشت با خودش غرغر کرد یادش افتاد که باید به محیا زنگ بزنه و اونو از شرکت به بیرون بکشه... همین امروز نقششو بدون این که محیا بفهمه باید انجام میداد و تمومش می کرد... اره این بهترین کار بود... دیگه واقعا حوصله ی استرس کشیدن رو نداشت..

گوشیوشو برداشت به محیا زنگ زد و سعی کرد صداش رو نگران جلوه بده...

-الو...

-الو سلام محیا جونم... منم بهار...

-بههه سلام به دوست خودم.. خوبی بهار؟؟؟ چه عجب...

-مرسی بد نیستم.. راستش بهار یه کار واجبی باهات دارم...

محیا یکی از ابروهاشو بالا برد:

-خب... چه کاری.. بگو الان...

-نه تو تلفن نمیشه.. تو الان باید بیای تو خونه ی ما...

-بهار.. تو که می دونی الان وقت کاری منه .. نمی تونم بیرون بیام.. باید کارامو انجام بدم..

-محیا این مسئله ی خیلی مهمیه.. حتما باید بیای.. در مورد سپهر.. خواهش می کنم..

-در مورد سپهر؟؟


romangram.com | @romangram_com