#دوست_دخترم_میشی_پارت_175
-الو.. چی شده امیر؟؟؟
امیر علی با یه صدای حرص داری گفت:
-وای بهار.. یعنی واقعا باورم نمیشه.. من اینجا دارم جون میدم اون وقت تو راحت گرفتی خوابیدی...؟؟
-وا حالت خوبه امیر علی؟؟؟ خب خودت گفتی برو استراحت کن... منم خسته بودم رسیدم که خونه خوابیدم...
-الان وقت خواب نیست.. دوستت محیا الان توی شرکته.. یه جوری اینو از شرکت بیار بیرون... چرا به من نگفته بودی که این همراهه سپهر کار می کنه؟؟؟ خداااااا...
-وای راستی امروز ، روز کاری محیاس.. کاملا فراموش کرده بودم... خب من چه بدونم نمی دونستی.. گفتم حتما سپهر بهت گفته..
-نخیر این اقا سپهر هیچی رو به من نمی گه...
-خب باشه.. در هر حال.. من الان چی کار کنم؟؟
-نمی دونم... یه کاری بکن دیگه.. فقط از شرکت بیارش بیرون... مثلا دعوت کن خونه ی خودت...همین امروزم همه چیرو درست کن... من چه بدونم.. فقط زود باش الان سپهر میاد.. من دیگه برم.. فعلا
-باشه یه کاریش می کنم.. فعلا.
بهار با حرص از سرجاش بلند شد و گفت:
-ای خدا .. امیر من تورو سرجات می نشونم... بچه پررو اومده واس من دستور میده... من اخه از دست تو چیکار کنم؟؟؟
romangram.com | @romangram_com