#دوست_دخترم_میشی_پارت_174

-نه درست اومدید.. فقط نمی دونستید مگه من هم تو این شرکت کار می کنم..

امیر علی چشماشو بست و محکم به هم فشار داد:

-چرا می دونستم.. فقط اینکه تو اتاق سپهر هستید رو نمی تونم بفهمم.. ببخشید.

محیا نیشخندی زد ... اخلاقش خیلی فرق کرده بود .. خیلی. دیگه اون محیای خجالتی نبود که از همه چیز بترسه...

-اهان... واقعا متاسفم... حتما اقا سپهر به اطلاعتون نرسوندن... من با ایشون کار می کنم... راستش قرار بود که یه اتاق جداگونه اماده بشه اما برای اینکه کارارو همراه هم بتونیم بهتر انجام بدیم من هم همینجا می مونم..

امیر نفس عمیقی کشید...

-اوکی... بله سپهر به من چیزی نگفته.. در هر حال... راحت باشید.. ببخشید که مزاحم شدم..

-خواهش می کنم...

لبخند زورکی زد و عقب عقب از اتاق بیرون اومد..

اخ سپهر یعنی می مرد یدونه بهش خبر بده؟؟!!! اون طوری این قدر جلوی محیا ضایع نمیشد.... جلوی بهترین دوست زن آیندش:|

زود گوشیشو در اورد و به بهار زنگ زد :

بعد چند بوق بهار به یه صدای خواب الودی جواب داد:


romangram.com | @romangram_com