#دوست_دخترم_میشی_پارت_173
امیر یه لبخند ارومی زد:
-اخه بهار خانوم تو چرا اینقدر اضطراب داری... ایشالا که می تونیم خوب انجام بدیم.. تو هم جوری رفتار کن که محیا شک نکنه خب؟؟؟ ... افرین حالا برو خونه خوب استراحت کن... فردا قراره تو هم نقشتو اجرا کنی..
-باشه... امیدوارم همه چی خوب پیش بره.. منم دیگه برم زیادی مشغولت کردم.. خدافظ.
-اون چه حرفیه عزیز.. خدافظ.
بعد این که بهار از ماشین پیاده شد و داخل خونشون رفت لبخند از رو لبای امیر علی هم پاک شد... درسته که به بهار دلداری میداد اما خودش هم زیاد حال خوبی نداشت... این مسئله ی بهترین دوستاشون بود... محیا بهترین دوست بهار و سپهر بهترین دوست امیر..
ماشینو روشن کرد و باز هم به شرکت روند... باید از همین الان کارشو شروع می کرد.... اگه می تونستن جوری رفتار کنن که محیا و سپهر شک نکنن کار خیلی اسونی بود... خیلی .. و در عین حال کار خیلی چرت و مسخره ای:(((
داخل شرکت که شد از پله ها بدو بدو بالا رفت...
سپهر الان باید تو شرکت بود... پس به طرف اتاق سپهر رفت و تقه ای به در زد و وارد شد... الان باید سپهر توی اتاق خودش بود اما به جای سپهر محیا تو اتاقش بود و ایستاده نظاره گر امیر علی بود که با شوک به محیا نگاه می کرد...
محیا وقتی اوضاع رو نابسامان دید سلامی کرد:
-سلام اقا امیر.. خوبید؟؟ چی شده؟؟
-سسسلام... ممنون... من احیانا اتاقو اشتباهی
اومدم.. می خواستم به سپهر سر بزنم.. شما اینجا چیکار می کنید؟؟
romangram.com | @romangram_com