#دوست_دخترم_میشی_پارت_171
-خب چرا قاطی می کنی .. الان میگم...
و بعد تمام قضیه رو به امیر گفت ... تک تک کار هایی که با محیا انجام داده بودن.. حتی محمد رزمی رو هم گفت که خودشون امادش کرده بودن تا خودشو به عنوان دوست پسر محیا معرفی کنه...
امیرعلی شوک زده به دیوار تکیه داده بود و ایستاده بود... یعنی اصلا فکرش رو هم نمی کرد که بهار و محیا با هم اینکارارو انجام بدن.. مخصوصا از محیا اصلا انتظار نمی رفت که به سپهر چنین چیزی رو بگه.... اخه دیوونه ها واس چی این کارارو انجام داده بودن؟؟
بیچاره سپهر که چقدر انرژی مصرف کرده بود!!!
بهار از سرجاش بلند شد و به طرف امیر علی رفت...
-امیر حالت خوبه؟؟ بهتره یکم اب بخوری..
همونطوری که به دیوار روبروش زل زده بود جواب داد:
-نه احتیاجی نیست.. بشین سر جات باهات هنوز حرفام تموم نشده...
-من که همه ی حرفامو گفتم..
-تو گفتی.. اما من هنوز حرفامو نگفتم بهت.. ببین
بهار ببخشید اما کارتون واقعا خیلی احمقانه بوده.. خیلی... خودت هم اینو خوب می دونی... حالا باید به من کمک کنی ... اوکی؟؟
بهار سرش رو تکون داد
romangram.com | @romangram_com