#دوست_دخترم_میشی_پارت_170

امیر علی همینطور که با انگشتای بهار بازی می کرد ادامه داد:

-درسته که محیا هم دوست پسرای زیادی داشته.. اما با گفته ی خودش هم معلومه که زیادی به اونا اهمیت نمیداده... می دونم اون حتی اگه عاشق سپهر هم نباشه علاقه ای بهش داره.. حتی یذره.. می تونم از چشماش بخونم... داشتن دوست پسر زیاد مشکل خاصی نیست... ما باید به این دو نفر کمک کنیم.. چون واقعا سپهر عاشق محیاس.. من این حرفو فقط بخاطر گفته ی خودش نمی گم... تو چشماش عشق رو میبینم..

بهار لباش رو گاز گرفت و به امیر علی زل زد...

یعنی باید همه چیرو به امیر می گفت؟؟ می تونست به امیر اعتماد کنه که همه چیرو درست می کنه؟؟

وقتی امیر علی بهار رو دید که بهش زل زده، گفت:

-چیه؟؟ چرا این طوری زل زدی بهم؟؟ نمی خوای چیزی بگی؟؟

-راستش امیر... یه چیزایی هست که تو نمی دونی...

امیر علی با شوک به بهار نگاه انداخت..

-یعنی چی؟؟؟ چی رو نمی دونم.. مگه چی باید بدونم..؟؟

-خب ببین راستش ... چجوری بگم؟؟ هوففف... این قضیه ی دوست پسر و اینا اصلا وجود نداره...

امیر علی با حرص از جاش بلند شد:

-چی داری میگی بهار؟؟ من هیچی نمی فهمم.. میشه واضح تر بگی.. یعنی چی؟؟


romangram.com | @romangram_com