#دوست_دخترم_میشی_پارت_169
-خب شما خانوما کارتون اینه.. خواهش می کنم.. بیا بشین..
بهار بنا به گفته ی امیرعلی روی صندلی نشست و منتظر موند تا حرفش رو بزنه...
-خب امیر.. من منتظرم.. چی می خواستی بگی؟؟ ما قراره در مورد چی حرف بزنیم؟؟ مشکلی پیش اومده؟؟
با کلافگی این ور اون ور می رفت ، اما چیزی به بهار نمی گفت.. اصلا نمی دونست چجوری باید شروع کنه...
اون قدر زمان گذشت که صدای بهار هم در اومد:
-امیر... نمی خوای بگی؟؟ من یه ساعته اینجا منتظرم...
یه صندلی برداشت .. کشید جلوی بهار و روش نشست...
- بهار.. من می دونم تو همه چیرو می دونی... تو صمیم ترین دوست محیایی.. دیگه نمی دونم چجور بهت بگم... ببین سپهر هم برادر تو هستش هم برادر من... می دونم که تو هم نمی خوای ناراحتی اونو ببینی.. یه راست میرم سر اصل مطلب...سپهر عاشق محیا شده.. می دونم سپهر گذشته ی روشنی نداره.. اما بهار گذشته ها دیگه گذشته.. خودت هم می دونی چقدر سختی کشیده.. همیشه اون همه دوست دختر داشتنشو مسخره می کردی اما هیچ وقت خودتو جای اون نذاشتی تا ببینی که تنهایی چه مزه ای داره... اون می خواست تنهایی هاشو با اون دختر ها پر کنه اما نتونست...
بهار واقعا هیچ حرفی نداشت که بزنه... امیر علی تمام حقیقت رو می گفت... اما محیا کسی بود که حتی از سپهر هم به بهار نزدیک تر بود.. چجور می تونست پشت دوستش کاری انجام بده...
-می دونم اممیر.. همشو می دونم.. اما محیا بهترین دوست منه...
امیر علی دستاش رو روی دست های بهار قرار داد:
-می دونم.. نمی خوای در حقش بدی کنی.. اما بهار مطمئن باش این نه تنهای بدی در حقش نیست بلکه هم به محیا هم به سپهر یه خوبی بزرگی می کنی اگه به من کمک کنی که همه چیرو درست کنم...
romangram.com | @romangram_com