#دوست_دخترم_میشی_پارت_168

-فعلا عزیز...

بهار بعد از اینکه گوشی رو قطع کرد به این فکر کرد که امیر علی در مورد چی می خواد باهاش صحبت کنه!!! قضیه ی خودشون که درست شده بود... دیگه در مورد چی؟؟!!

شونه هاشو بالا انداخت و رفت اماده بشه تا به شرکت بره...

.

نشسته بود و با انگشتاش رو میز ضربه گرفته بود ... مثلا بهار خانوم قرار بود نیم ساعته اینجا باشه...

یه ساعت گذشته اما خانوم هنوز تشریف نیاوردن... هنوز تو فکر بود و تو ذهنش داشت حرف هایی که قرار بود به بهار بگه رو تو ذهنش تکرار می کرد که تقه ای به در خورد...

بهار سرش رو به داخل اورد و گفت:

-اجازه هست بیام تو؟؟؟

امیر علی از سرجاش بلند شد و گفت:

-اجازه ی ما هم دست شماست.... بیا تو... دیر کردیا.

-اره... ببخشید... پوشیدنم یکم طول کشید.

امیر علی تک خنده ای کرد :


romangram.com | @romangram_com