#دوست_دخترم_میشی_پارت_167

-الو

-الو.. سلام.. خوبی بهار؟؟

-امیر علی؟؟ خودتی؟؟ .. مرسی تو خوبی؟؟

خنده ای کرد و گفت:

-نه پس خودم نیستم... ممنون عزیزم.

امیر علی لبخند روی لب های بهار رو از پشت گوشی هم می تونست ببینه...

-خب.. چیزی شده زنگ زدی؟؟

-راستش اره.. هم دلم برات تنگ شده بود ، هم یه مسئله ی دیگه ای هم هست...

-من که می دونستم همینجوری نمیشه زنگ بزنی.. حالا بگو بینم چی شده؟؟

-همینجوری تو تلفن نمیشه... بیا شرکت... سپهر هم نیست می تونیم راحت صحبت کنیم.

بهار با یه حالت مشکوک گفت:

-باشه من نیم ساعت بعد اونجام.. فعلا.


romangram.com | @romangram_com