#دوست_دخترم_میشی_پارت_166
و کسی که می تونست درد سپهر رو کم کنه کسی نبود جز محیا!!!
اینا فکر های امیر علی بود...سپهر حالش خیلی بد بود.. حتی حرف هایی که خودش می گفت رو هم نمی فهمید، چه برسه به این که بتونه خودش رو سروسامون بده.. امکان پذیر نبود...باید کمکش می کرد..
محیا رو هم که نمیشه راضی کرد...
محیا!! ای دختر تو چیکار کردی با سپهر ؟؟؟!!!
چرا باید این طور اشنا میشدین؟؟ چرا نشد که جور دیگه ای همدیگه رو ببینید؟؟
چشماشو محکم بست و نفس عمیقی می کشید.. باید هر جوری هم میشد همه چیرو درست می کرد...باید.
هنوز در حال فکر کردن بود اما نمی تونست یه راه حلی پیدا کنه... هیچ جور نمی تونست کاری انجام بده..
باید از یکی کمک می گرفت.. اما از کی ؟؟ خدا داند...
ادم هایی که نزدیک محیا بودن خانوادش بودن با بهار.... اونا می تونستن چیزایی بدون... یعنی میشد؟؟
با کلافگی دستی رو سرش کشید... ...
بهار!!! اره خودشه!!! بهار صمیمی ترین دوست محیا بود.. پس میشد از زیر زبون بهار یه چیزایی بیرون کشید..
با یه لبخند گوشیش رو در اورد و به بهار زنگ زد...
romangram.com | @romangram_com