#دوست_دخترم_میشی_پارت_165

چشماشو باز کرد و خودشو جلو، به طرف امیر علی کشید..

-می دونم چی می خوای بگی امیر.. همشو می دونم... این حرفارو خودم هم هزار بار برای خودم تکرارشون کردم... دیگه تکرار نکن که این دفعه واقعا دیوونه می شم... ناراحت نشو اما حوصله ی چرت و پرتای هیشکی رو ندارم... افتاد دادا؟؟ ..

از دهن سپهر بوی هیچ ویسکی یا مشروبی نمیومد اما حالش خیلی خراب بود... امیر علی خوب اینو احساس کرد..

طرز حرف زدنش یه جورایی مثل روز قبل نبود..

-داداش تو خوب نیستی..

سپهر از سر جاش بلند شد و گفت:

-اره من خوب نیستم.. اصلا خوب نیستم.. من یه روانی ام... اما تو خوب باش.. سعی کن تو زندگی خوشبخت باشی..

بعد اروم به شونه ی امیر علی کوبید و گفت:

-منم یه روز مثل همه ی ادمای این دنیا واس همیشه از این دنیا میرم.. واس همیشه... چه زود چه دیر.... همه هم فراموشم می کنن... انگار نه انگار کسی به اسم سپهر وجود داشته... چون قاونو دنیا همینه... حتی خود تو منو فراموش می کنی.. فقط اینو تو ذهنت داشته باش من هیچ وقت بدی هیشکی رو نخواستم... هی وقت.

و بعد این حرف با شونه های افتاده از در بیرون رفت...

امیر علی هر چقدر هم می خواست خودش رو جای سپهر بذاره و درکش کنه نمی تونست... چون امیر علی سپهر نبود .. هیپ وقت هم نمیشد..

این سختی هایی که سپهر کشیده بود هیچ وقت فراموش یا جبران نمی شدن اما امکان داشت که حتی ذره ای زخمش درمان بشه و یا دردش تسکین پیدا کنه....


romangram.com | @romangram_com