#دوست_دخترم_میشی_پارت_164

انگاری تقدیر اینو براش رقم زده که فقط تو تنهایی خودش غرق بشه ... بدون اینکه کسی متوجه این اتفاق باشه.

همینجوری که تو دنیای خودش غرق بود در با صدای ارومی باز شد...

با صدای در سرش رو به طرف در برگردوند... هعـــــــــی بازم امیر علی بود... انگار این پسر قصد نداشت که سپهر رو راحت بزاره...

امیر علی بدون هیچ حرفی با قدم های اروم به طرف سپهر رفت... نفس عمیقی کشید و روبروش نشست..

-خوبی سپهر؟؟

چشماشو بست و جواب داد:

-خوبم.. چیزی شده؟؟ کاری داشتی اومدی؟؟

-نه داداش... باید چیزی شده باشه.. چرا باز این طوری شدی؟؟ بخاطر دیشب؟؟ اگه فقط بخاطر دیشبه که واقعا این انتظارو ازت نداشتم که خودت رو به این وضع بندازی..

پوزخندی زد:

-هه.. بخاطر دیشب!!! اگه بخاطر دیشب بود که باید کل زندگی من توی دیشب خلاصه میشد.. اره اتفاقت دیشب هم تاثیر داشت.. اما همه چی اون نیست..

-بخاطر کل زندگیته!! نه؟؟ ... تموم اون سختی هایی که کشیدی !!.. خانوادت.!! ببین سپهر...

امیر علی می خواست حرفشو ادامه بده که سپهر اجازه نداد..


romangram.com | @romangram_com