#دوست_دخترم_میشی_پارت_163

-و یه موضوع دیگه هم هست.. می تونید بیایید به شرکت.. کار واستون جور شده.. دیگه احتیاجی نیست تو این رستوران کار کنید.. اینم ادرسش.

و کارتو بهش تقدیم کردم..

-واقعا ممنون..

لبخندی زدم و گفتم:

-خواهش می کنم اقای رزمی موفق باشید.. اگه اجازه هست من می خوام برم..

-بله اجازه ی ما هم دست شماست.. بفرمایید.

منو تا دم در رستوران همراهی کرد و منم خدافظی کردم و به بیرون رفتم تا دوباره یه تاکسی بگیرم برای رفتن به خونه...

یعنی همه یاین چرت و پرتا رو به بهار بگم؟؟؟ هعی خدا نمی دونم.... هیچی نمی دونم.

دانای کل

رو صندلی نشسته بود و بدون هیچ حرفی فقط به تابلوی روی دیوار زل زده بود.... نه می خواست چیزی به کسی بگه و نه می خواست چیزی بشنوه... فقط می خواست با خودش و خدای خودش تنها باشه... تنهای تنها.

وقتی تنهایی حتی اگه چیزی هم نباشه ارومت کنه می تونی به خودت دلداری بدی که همه چی درست میشه... به این فکر می کنی که وقتی تنهایی فقط خدا پیشته.. هیشکی مزاحمتون نمیشه.. به این فکر می کنی که خدا حتما همه چیرو درست می کنه... با این فکر ها اروم می شی.

اما مسئله اینه که سپهر حتی با فکر کردن به این چیزها هم تو تنهایی اروم نمیشد.... انگاری یه مجسمه بود که مجبوره ساکن بایسته و شاهد همه ی اتفاقا باشه... بدون اینکه بتونه کاری انجام بده...


romangram.com | @romangram_com