#دوست_دخترم_میشی_پارت_162
اولش از این پسر خوشم اومده بود.. اما الان دیگه اصلا... این پسر اصلا فکر نمی کنه که بهار می تونه نامزد داشته باشه اومده اینجا به من این حرفارو میگه..
خب دیوونه برو به خود بهار بگو دیگه... اگه یه دختر بخاطر چیای دیگه به پسری جذب میشه بهتره اصلا جذب نشه.. والا.
اگه بهار اینجا بود یه تو دهنی به این پسره ی پررو میزد..
من در هر حال بهش نمی تونستم کمک کنم وقتی همه چیز رو می دونستم..
هم بهار امیر علی رو دوست داشت و هم امیر علی بهار رو... معلومه اخرش چی میشه.. من دیگه تو چی به این پسره کمک کنم.. خوشش اومده که اومده.. از دست من کاری بر نمیاد.. اصلا به من چه.. هوف
( محیا به جای اینکه زیاد حرف بزنی با خودت اینارو به این محمده بگو)
لبامو داخل دهنم بردم وترشون کردم..
-ببینید اقای رزمی.. یه انسان از خیلی از ادما تو طول زندگیش می تونه خوشش بیاد.. اما این به این معنی نیست که اون شخص حتما باید تو زندگیش نقشی داشته باشه.. اونم می تونه فقط مثل یه رهگذر تو زندگیش باشه... داستان شما و بهار که اصلا داستان هم به حساب نمیاد هم این طوریه...می خوام رک بهتون بگم این داستان نه اغاز داره نه پایان.. درسته خیلی دوست داشتم بهتون کمک کنم اما کاری از دست من برنمیاد.. چون بهار خودش کس دیگه ای رو می خواد و اون شخص هم بهار رو می خواد...بخاطر هر کاری هم که در حق ما کردین ممنونم... امیدوارم بتونیم یه روزی جبرانش کنیم...
خیلی گرفته بود.. دلم به حالش سوخت.. منم هر دفعه فازم عوض میشه ها.. اما واقعا نمی تونستم کار دیگه ای بکنم..
لبخند زوری زد و گفت :
-نه اشکالی نداره.. قسمت ما هم اینجوری بوده.. چه میشه کرد.
و بعد این حرفش یه اه عمیق کشید..
romangram.com | @romangram_com