#دوست_دخترم_میشی_پارت_160
اما روبروی خودش مجبور بودم.
به طرفش که رفتم هنوز حواسش به من نبود... غرق شده بود.
وقتی دیدم اصلا حواسش نیست خودم مجبور شدم صداش کنم:
-اقای رزمی... اقا
-هان؟؟ یعنی بله؟؟
وقتی دید کسی که صذاش می کنم منم زود از جاش بلند شد ..
-سلام محیا خانوم.. شمایید؟؟ ببخشید حواسم نبود... خوبین؟؟
تو دلم پوزخندی زدم و به خودم گفتم:
-هه نه پس... دوست دخترتم... معلومه حواست به هچی نیست..
-ممنون شما خوبید؟؟؟
-می گذرونیم.. بفرمایید.
و بعد صندلی رو عقب کشید تا من هم روش بشینم... بعد اینکه نشستم یه لبخند نا محسوسی زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com