#دوست_دخترم_میشی_پارت_159
واس چی پاشدم اومدم اینجا هنوزم تو تعجبم.... اما دیگه دیر شده.. بریم ببینیم دیگه چه گند دیگه ای می خواییم بزنیم..
از ماشین پیاده شدم و سعی کردم با یه ارامش خاصی به داخل برم...
وارد رستوران که شدم مستقیم به سمت پیشخدمت رفتم تا محمدو پیدا کنم... اما اونجا نبود...
به طرف گارسون های دیگه ای رفتم تا از اونا سوال کنم..
-ببخشید اقا...
یکی از گارسون ها به طرف من برگشت و گفت:
-بله؟؟ بفرمایید خانوم..
-امم راستش من با اقای مح... یعنی اقای رزمی کار داشتم... ایشون نیستن؟؟
-چرا امروز انگاری منتظر یکی هستن اینجا.. حتما اون شخص هم شما هستین.. بفرمایید رو اون میز.. محمد خودش هم اونجاست..
و بعد از این حرفش به من یه میز تو اون طرف رستوران رو نشون داد...
محمد رو همین میز نشسته بود و این ور اون ور رو نگاه می کرد... معلوم بود که خیلی کلافس...اصلا حس خوبی نداشتم... خیلی پشیمون بودم از اومدنم.. خیلی.
به طرف میز رفتم تا محمدو از اومدنم با خبر کنم.. نمی دونم چرا همش این کلمه ی محمد رو زبونم بود.. اصلا نمی تونستم فامیلیشو بگم...
romangram.com | @romangram_com