#دوست_دخترم_میشی_پارت_158
همینجوری که داشتم موهامو شونه می کردم به خودم تو اینه نگاه کردم... چهره ای تو اینه میدیدم که شاید تو چشمشاش یه برق تازه ای دیده میشد.... نمی دونم... اما انگاری به همه چیز تو زندگی امید پیدا کرده بودم....
یه لبخند کوچیکی به خودم تو اینه زدم.. صورتم همیشه دست نخورده بود.... نه ابروهامو برداشته بودم و نه ارایشی می کردم... ساده ی ساده... شاید نیازی به ارایش و اینجور چیزا نداشتم...
نمی گم خیلی خوشگلم... نه .. یه صورت عادی و ساده دارم اما بهار همیشه میگه که صورتم یه زیبایی خاصی داره..
بعد این که کارمو تموم کردم بلند شدمو اماده شدم تا به رستوران محمد برم.... به بهار که زنگ زدم گفت که نمی تونه بیام..
نمی دونم واقعا قصدم از رفتن به اون رستوران چیه اما انگاری نمی خوام یه جورایی ارتباطمون با رزمی یا همون محمد قطع بشه...
مثل همیشه فقط یه براق کننده ی لب به لبام زدم و دوباره نگاهی به خودم انداختم(محیا این روزا خیلی به خودت نیگا می کنیا:| )
زودی سوار تاکسی شدم و به راه افتادم...
تو راه به این فکر می کردم که اخه اون که فقط یه تعارف زد که برم اخه من چرا جو گیر شدم و قبول کردم.... انگار از خدام بود... هوففف محیا خیلی دیوونه ای...
این روزا واقعا خیلی با خودم حرف میزنم.... باید این عادتمو ترک کنم... باعث پرت شدن حواسم میشه.. به چیز دیگه ای دقت نمی کنم..
-خانوم رسیدیم ... بفرمایید.
با صدای راننده به خودم اومدم....
تا الان می خواستم که به دیدنش برم اما بعد یکمی فکر کردن میبینم که اصلا حس و حال رفتن ندارم...
romangram.com | @romangram_com