#دوست_دخترم_میشی_پارت_154

به خاطر فکرام به خودم خندیدم و سعی کردم بخوابم..

-محیا؟؟!! محیا!! محیا!! زود باش بلند شو.. وای بدبخت شدیم.. محیا زود باش..

با هول از خواب بلند شدم و زود زود لباس هام و پوشیدم بعد با اضطراب به سمت بهار برگشتم تا بپرسم چی شده و چرا اینطوری می کنه... چه اتفاقی افتاده..

که با قیافه ی لبو شده ی بهار روبرو شدم.. بیچاره از بس سعی می کرد جوی خندشو بگیره قرمز شده بود..

یه نفس پر از حرصی کشدم و با حرص اشکاری گفتم:

-بهار من به خدا می کشمت...نمی گی من سکته می کنم اینطوری می کنی... اخه مرض داری؟؟

-اوهوم مرض دارم.. تا توباشی تا لنگ ظهر نخوابی.. والا..

-اخه کجا لنگ ظهره؟؟ تورو خدا اه!!!

-باور نمی کنی نگاه کن... ساعت دهه...

به ساعت نگاه کردم و دیدم که اره راست میگه.. ساعت 10 صبحه...

با بی حالی که ناشی از اضطراب بود روی تختم نشستم... بهار اخرش منو سکته میده.. اون از دیروز که خودم کم استرس نکشیدم.. اینم از امروز..

-اخه اسکول خب لنگه ظهره که لنگ ظهره.. خب به من چه... یه روز تعطیلی هم نمیزاری راحت بشیم!! من یه روز از دست تو راحت نمی شم...


romangram.com | @romangram_com